رفتن
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 13:42
بیست و خورده ای گذشت اره بیست روز.... بیست روزی که کلی اذیت کردم کلی اذیت شدم الانی که بدون امادگی و یهویی برگشتم کلی بهم ریختم الانی که توی اتوبوسم و تنها خواهرمو تنها گذاشتم قسمته دیگه کاریش نمیشه کرد همیشه همینه از رفتن ناراضی از برگشتن ناراضی ادما هیچوقت از موقعیتاشون راضی نیستن خواهرمو توی این ...
ممنونم عزیزم
-
تاریخ: 1395/6/10 ساعت: 21:21
چه حس خوبی بود اینکه یکی از مالش بگذره از چیزی که داره بگذره فقط بخاطر تو امروز یکی از بچه ها شال سرشو برا من اورده بود یهو دیدم دست توی کیفش برد و شال پر از عطر مخصوص خودشو بیرون اورد و طرف من گرفت با کلی اصرار قبول کردم اما خیلی خوشحالم کرد خیلی الان که توی اتاقمم عطرش توی اتاق پیچیده... اووووم چه...
دنیای بد
-
تاریخ: 1395/6/10 ساعت: 21:21
چقدر دنیا بده چقدر حالم بده چقدر بغض دارم. چقدر اشک میاد تو چشمام و با بدبختی نمیذارم بریزن ادما گاهد خیلی کارا میکنن که نمیدونم طرف مقابلو له میکنن خورد میکنن اونقدر خورد که سالهای سال خورده هاشو نمیتونن جمع کنن بدترین درد دنیا فکر کنم خیانت باشه میخواد از هر نوعی باشه فرقی نمیکنه مهم اینه نابودت م...
نمیدونم
-
تاریخ: 1395/6/10 ساعت: 21:20
نمیدونم اصلا چی میخوام بنویسم اما اینو میدونم اومدم بنوبسم که اروم شم نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ازاینکه میخوام برگردم ادم همیشه ناراضیه همیشه میدونم مقصرخودمم برا موقعیت الانم راست میگن یه تصمیم میتونه کل زندگی اینده اتو زیر و رو کنه کاش منم میتونستم تادیر نشده تصمیمو بگیرم میدونم دیر خیلی ...